عاق اولاد
بعضی گمان میکنند عاق کردن تنها به والدین وپدر و مادر اختصاص دارد. در حالی که فرزندان هم ممکن است والدین را عاق کند.
پیغمبر اسلام ص فرمود:
یاعلی ؛ همان طوری که فرزند بواسطه اطاعت واحسان بوالدین، عاق میشود، همانطور هم والدین بواسطه تادیب وتربیت نکردن فرزند عاق او میشوند.
یاعلی ؛ خدا لعنت کند پدر و مادری را که سبب عاق ( گناه کردن) فرزندشان شوند.
یعنی: پدر مادر فرزندشان را تعالیم و امور دینی وتربیت دینی نمیکنند و آنها در نتیجه نافرمانی میکنند و از پدر و مادر اطاعت و احسان نمیکنند و عاق میشوند.
بعضی از والدین گمان میکنند ادأ حقوق فرزندان این است که آنها را به مدرسههای خوب فرستادن وعلم روز را یاد بگیرند و دو یا سه تا اصطلاح و.... حق آنها ادأ را کردهاند، در حالی که اینطور نیست، اول باید حقوق واجبه آنها معرفت و شناخت خدا، دین و آداب اسلام واصول و فروع و اخلاق و.... یاد فرزندانشان بدهند.
روزی پیغمبر اسلام ص نظر مبارکشان ببعضی از کودکانی مشغول بازی بودند افتاد و فرمود:
وای بر اولاد و فرزندان آخر الزمان از دست پدرانشان.
گفتند: یا رسول الله از پدران مشرکشان؟
حضرت فرمود: نه بلکه از پدران مؤمنشان، که بآنها واجبات دینیشان را یاد نمیدهند و هر وقت آنها هم بخواهند یاد بگیرند، آنها نمگزارند، به همان اندازه کمی که از دنیا بلدند راضی هستند، و فقط بفکر رفاه و دنیای آنها هستند و بفکر دین اولادشان نیستند، من از آنها بیزارم و آنها از من بیزارند.(1)
( حق فرزند )
امام زین العابدین ع فرمود:
حق فرزندت این است که بدانی از از تو و وابسته بتو است حالا خوب یا بد باشد، بهر حال تو مسئولیت پرورش و ادب و تربیت و خداشناسی و یاری کننده وطرف دار دین او هستی، پس با او چنان معامله کن که میدانی اگر باو احسان و خوبی کنی ثواب پایت مینویسند، و اگر باو بدی کردی شکنجه و عذابت میکنند.
یعنی: اگر فرزندت را مسلمان و دینی بار آوردی و با قرآن و احکام دین آشنا کردی و تکلیف او را باو فهماندی برای آنهاپاداش داری و اگر اینها را به او یاد ندادی و فرزندت بد شد کیفر میشوی.(2)
از حضرت موسی بن جعفر ع روایت شده که فرمود:
مردی محضر مقدس رسول خدا شرفیاب شد و عرضکرد: یا رسول الله حق این فرزندم بر من چیست؟
حضرت فرمود حق او برتو این است که براو اسم و نام خوب بگذاری واو را خوب تربیت کنی و سر کسب و کار خوبی که بدرد دنیا و آخرتش بخورد بگذاری. (وسایل)
وآنحضرت فرمود:
اول احسان ونیکی مرد بفرزندش این است که نام خوب بر او بگدارد پس فرزندانتان را با اسمهای خوب صدا بزنید.
پیغمبر اکرم ص فرمود :
خدا رحمت کند کسی را که فرزند خود را به خوبیها کمک و راهنمایی کند.
راوی عرضکرد: چگونه او را راهنمایی و یاری کند؟
حضرت فرمود: کارهای آسانی را باو واگذار کند که از عهده آن بر آید و آن را قبول کند و برای از دشوار وسخت نباشد و تکلیفهای سخت باو ندهد و با بیعقلی وتندی بااو رفتار نکند.(3)
پیغمبر ص فرمود:
هر پدری که بفرزندش مهربان باشد و با نظر رحمت باو نگاه کند واو را شاد کند، خداوند عالم، برای آن پدر ثواب یک بنده آزاد کردن مینویسد .
عرضکردند: اگر پدری سیصد و شصت مرتبه نظر کند باز همان ثواب را دارد؟
حضرت فرمود: خدا بزرگتر از آن است که فکرش را بکنید.(4)
حضرت امیر المؤمنین ع فرمود:
بوسیدن فرزند رحمت است و بوسیدن رن شهوة است وبوسیدن پدر و مادر عبادت است.(5)
امام صادق ع فرمود:
فرزندانتان را گرامی بدارید و آنها را خوب تربیت کنید، تاگناهان شا آمرزیده شود.(6)
پیغمبر ص فرمود:
فرزند صالح گلیست از گلهای بهشت.(7)
وفرمود: هرکه فرزند خود را ببوسد خارای او حسنهای بنویسد.(8)
حضرت صادق ع فرمود:
مردی خدمت پیعمبر آمد .عرضکرد: هرگز بچهام را نبوسیدهام .
حضرت فرمود: براستی اینمرد نزد من از اهل جهنم است.(9)
فرمود:
رحم کرده میشود کسیکه علاقه و محبت از بفرزندش زیاد باشد.(10)
روایت شده که حضرت رسول الله ص امام حسن ع را بوس میکردند.
اقرع بن حابس عرضکرد: من ده فرزند دارم که تابحال هیچکدام آنها را نبوسیدهام.
آنحضرت فرمود: رحم نمیشود به آن کسیکه رحم نکند.(11)
امام صادق ع فرمود:
فرزندان مسلمان پیش خدا شافع (شفاعت کننده) و مشفع (شفاعت او قبول میشود) نام دارد و تا دوازده سالگی برای آنها حسنات نوشته میشود. و وقتی که بالغ شدند وگناه کردند، گناهان برای آنها نوشته میشود. (12)
امیر المؤمنین ع فرمود: فرزندان خود را قبل از ولادتشان اسم گذاری کنید واگر نمیدانید که پسر یا دختر است با اسمأمشترک صدا بزنید. زیرا که بچههای سقط شده شما در روز قیامت شما را ملاقات میکنند واگر آنها را اسم گذاری نکردید آنها بپدرشان میگویند: چرا برای من اسم گذاری نکردی؟ وحضرت رسول ص محسن را قبل از ولادتش مام گذاشته بود.(13)
یعقوب بن سراج میگوید: یک روز محضر باسعادت حضرت امام صادق ع رسیدم، آن بزرگوار را بالای سر گهواره حضرت موسی بن جعفر ع ایستاده دیدم، گمان کنم حضرت راز و سری به طفل میفرمودند که طول کشید، من کناری رفتم و نشستم تا حضرت فارغ شدند وبعد برخاستم وبخدمتشان رفتم.
حضرت به من فرمود: برو خدمت آقایت وسلام کن، سپس من خدمت آقا کوچولو رسیدم وسلام کردم .
حضرت موسی بن جعفر ع با زبان فصیح جواب سلام مرا دادند و فرمودند: برو و نامی را که دیروز برای دخترت گذاردی عوض کن. زیرا که آن اسم را خدا دوست ندارد. (خدا دختری به من عنایت کرده بود که اسم او را حمیرا گذاشته بودم.)
حضرت صادق ع فرمود: امر او را اطاعت کن تا هدایت شوی و من نام آن دختر را عوض کردند.(14)
حضرت رسول ص فرمود:
خودتان را با نامهای خوب صدا کنید، زیرا که روز قیامت بانانهای خود خوانده میشوید، و میگویند: ای فلان پسر فلان بلند شو وبسوی نور برو، و پاشو ای فلان پسر فلان تو نور نداری. (15)
حضرت امام محمد باقر ع از طفل و بچهای پرسیدند:
چه نام داری؟
گفت: اسم من محمد است.
حضرت فرمود: کنیهات چیست؟
گفت: کنیهام ابو علی است.
حضرت فرمود: خود را از دست شیطان که دشمن قوی است رهانیدی، چون هروقت شیطان بشنود، کسی کسی را بنامهای محمد و علی صدابزند از ناراحتی آب میشود. ولی اگر بشنود کسی را بنامهای یکی از دشمنان ما صدا میزنند شاد میشود وبه خودش میبالد و می نازد. (16)
ابوهروی گفت:
وقتی که در مدینه بودم ملازم رکاب مبارک امام محمد باقر ع بودم، یک چند روزی آنحضرت مرا ندیدند و بعد محضر مبارکشان رسیدم، حضرت فرمودند:
جند روز است که تو را ندیدم کجا بودی؟
عرضکردم: خدا بمن پسری عنایت فرمود که دستم بآن بند بود.
حضرت فرمود: مبارک باشد اسم او را چه نام گذاشتی؟
گفتم: اسم از را محمد گذاشتم.
حضرت تا این اسم را شنیدند! همیطوری که نشسته بودند سر مبارکشان را بسوی زمین آهسته آهسته میبردند و اسم محمد را تکرار میفرمودند
تا اینکه صورتشان بزمین نزدیک شد، سپس فرمود: جان خودم وفرزندانم وزنانم وپدر ومادرم وجمیع اهل زمین فدای حضرت رسول باد، حالا که اسم مبارکی را روی فرزندت گذاشتی مبادا به او فحش و ناسزا بگویی و او را بزنی و یا باو بدی برسان. بدان؛ هیچ خانهای نیست که در آن اسم محمد باشد، مگر آنکه آن خانه را هر روز مقدس ومطهر میگردانند.(17)
سلمان جعفری میگوید: از آقاامام موسی بن جعفر ع شنیدم که فرمود:
فقر وتنگدستی داخل آن خانهای که اسم محمد و علی یا حسن و یا حسین یا جعفر یا طالب یا عبدالله یا فاطمه باشد، نمیشود.(18)
امام صادق ع روایت فرموده از پدرانش از ابن عباس که فرمود:
روز قیامت منادی ندا میکند هر کسی که نام او محمد است برخیزد و باحترام هم نام خود محمد ص داخل بهشت شود.(19)
حضرت رسول ص فرمود:
فرزند صالح گلی است، که حقتعالی کرامت فرموده و آرا میان بندهایش قسمت کرده و رو ریحانه وگل من از دنیا حسن وحسین است. (20)
امام صادق ع فرمود:
انسان پس از مرگ خود مزدی دریافت نمیکند مگر از سه خصلت.
اول: صدقه جاریهای که در زندگی خود فراهم کرده پس از مرگش هم مرد استفاده است مثلا «اه آبی کنده یا پلی ساخته یا کتاب دینی منتشر کرده) ووقفی از خود گذاشته که بارث نمیرود.
دوم: دستور درستی بوجود آورده و خودش بآن عمل کرده وکسانیکه بعد از او آمدهاند به آن عمل کنند.
سوم: فرزند صالحی که برای او طلب آمرزش کند. (21)
امام موسی بن جعفر ع فرمود:
هروقت حقتعالی برای بندهاش خیری بخواهد، نمیمیراند او را تا جانشین وخلف صالح باو دهد.(22)
روایت شدهاست: کسیکه بیفرزند بمیرد گویا هرگز در میان مردم نبوده است وکسیکه بمیرد و فرزندی از از باقی مانده گویا نمرده است. (23)
حضرت صادق ع فرمود:
پسران نعمت هستند، و دختران حسناتند، و خدا برحسنه ثواب میدهد وز نعمت سؤال میکند.(24)
مردی از حضرت رسول ص پرسید:
برای چه آن غلاقه ومحبتیکه مادر قلبلا نسبت بفرزند د ارد آنها یه از ندارند؟
حضرت فرمود: بخاطر اینکه آنها جز شمایند و شما جز آنها نیستید.(25)
حضرت امیر المؤمنین ع فرمود:
اگر فرزندی از شما مریض و ناخوش شد، کفاره گناهان پدر و مادر میشود.(26)
بکر بن صالح گفت: بحضرت موسی بن جعفر ع نوشتم: مدت پنج سال است که از فرزند شدن جلوگیری میگنم و این کراهت و امتناع از طرف ونم است و میگوید اداره کردن وپرورش دادن و تربیت کردن آن سخت است و اینکه وضع مالی درستی نداریم حالا من باید چکار کنم و نظر شما در این باره چیست؟
آنحضرت برای من نوشتند که شکا فرزند طلب کنید حقتعالی آنها روزی میدهد.(27)
حضرت صادق ع فرمود: هروقت مردی دختر دار شود. خداوند متعال ملکی را برای او میفرستد تا بال خود را به سر و سینه او بکشد تا برکت دار شود، و میگوید: ناتوانی است که از ضعف خلق شده هر که باو انفاق کند خدا او را یاری میکند.(28)
حضرت رسول ص فرمود :حقتعالی بر دختران مهرتانتر است تا پسران. و هر مردی را که زنش از خویشانش باشد
خوشحالی کند، خدا او را در قیامت شاد کند. (سایل)
و فرمود:
هرکه ببازار برود و تحفهای بخرد و برای اهل و عیالش بخانه بیآورد مثل اینستکه به جمعی از فقرأ صدقه داده است. و آن تحفه را اول به بدخترش بدهد و او را خوشحال کند مثل اینستکه بندهای از فرزندان اسماعیل را آزاد کرده است و کسیکه دیده پسرش را روشن کند واو را شد کند مثل اینستکه از ترس خدا گریسته باشد و هر که از ترس خدا بگرید، خدا او را داخل بهشت کرداند.(29)
محمد بن مسلم گفت:
خدمت حضرت صادق ع نشسته بودم که یونس بن یعقوب محضر آقا شرفیاب شد. وناله میکرد.
امام ع فرمود: چرا ناله میکنی؟
عرضکرد: آقا بچهای دارم که شب تا صبح گریه و ناله میکند و نگذاشته ما بخوابیم و بخاطر او ناراحتم .
امام صادق ع فرمود: پدر محمدبن علی یند الحسین از پدانش از جدش رسول الله ص حدیث کرد که روزی جبرئیل ع نازل شد و حضرت رسول وامیرالمؤمنین ع را نالان دید. جبرئیل ع سبب ناراحتی آنها را پرسید؟
حضرت رسول ص قرمود: بچههایمان دیشب ناراحتی میکردند و ما از ناراحتی آنها ناراحت شدیم و شب را نخوابیدیم.
جبرئیل فرمود ای محمد حفتعالی برای فرزندانت شیعههایی برانگیزد که وقتی بچههای آنها گریه کنند تا هفت سال گریه آنها لا اله الاالله باشد و وقتی هفت سال گذشت گریه آنها طلب آمرزش برای پدر و مادر باشد ووقتی بسن بلوغ رسیدند، پدر ومادر در ثواب آنها شریک است و در گناهانشان شریک نیستند.(30)
حضرت امیر المؤمنین ع فرمودند:
کسیکه فرزند دارد با آن کودکانه رفتار کند.(31)
امام موسی بن جعفر ع فرمود:
شلوغی و بد خلقی بچه در کودکی علامت آنستکه در بزرگی شخص دانا و باهوش و بردبار خواهد شد و باید چنین هم باشد وکودکان زیرک دشمن مکتب و دبستان هستند.(32)
ام اسحق گفت: بیکی از دو پسرم محمد واسحاق شیر میدادم امام صادق ع وقتی مشاهده فرمودند، فرمودند: ای ام اسحاق از یک پستان ببچه شیر نده از هز دو بده چون یکی غذا و دیگری بمنزله آب است.(33)
امام محمد باقر ع فرمودند:
برای بچههایتان خواستید دایهای بگیرید دایهای انتخاب کنید که از نظر صورت وسیرت زیبا و نیکو و خوب باشند. زیرا که شیر در بچه سرایت مییکند.(34)
حضرت رسول ص فرمود: از شیر زن احمق یا زنیکه چشمش معیوب است بفرزندانتان شیر ندهد زیرا که شیر او در کودک شما اثر خواهد گذاشت.(35)
حضرت امیر ع فرمود: دردایه گرفتن کوشش کنید مثل اینکه در زن گرفتن کوشش مسکنید زیرا که شیر طبایع از را تغییر میدهد.(36)
حضرت صادق ع فرمود:
بگذارید بچه پسر تاهفت سال بازی کند و هفت سال تحصیل علم ودانش کند و هفت سال حلال وحرام را یاد بگیرد.(37)
حضرت رسول ص فرمود: هر که فرزندش را ببوسد خدا حسنهای برای او مینویسد، وهر که فرزندش را شاذ کند خدا او را در قیامت شاد کند، و هر که قرآن را بقرزندش یاد بدهد، خدا در قیامت پدر و مادر فرزند را میطلبد وباآنها دوحله بپوشاند که از آندو حله روی اهل بهشت روشن شود.(38)
اواخر آن شب زمسستانی، مسافران در ایستگاه اتوبوس به انتظار ماشین ایستاده بودند. مردی تنومند با چهرهای غیر عادی، به همراه طفل شش ساله اش در کنار دیگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بود حالت سرگیجه و تهوع،آن طفل بی چاره را راحت نمیگذاشت. تا این که حال آن طفل معصوم بدتر شد و در کنار خیابان استفراغ کرد همه فکر میکردند غذایی آلوده کودک را مسموم است.
کنجکاوی، یکی از مسافران را وا داشت از پدر طفل بپرسد فرزندش چه مرضی دارد.
آن مرد پس از کمی سکوت با صدای درشتی گفت: فرزندم مریض نیست. امشب او را به مجلس عیش و وش یکی از دوستانم بردم و علی رغم میل کودک به او شراب خوراندم .(39)
خانوادهای از دست فرزند شرورشان کلافه شده بودند. بی ادبی فرزند خردسال پدر و همه اهل منزل را رنج میداد بیرون از منزل نیز کسی از آزار و اذیت او آسایش نداشت. پدر نیز هر بار او را به بادکتک میگرفت، به امید این که بر اثر تنبیه، دست از کارهای زشت بردارد؛اما فایدهای نداشت روزی دست فرزند خود را گرفت و نفس زنان،نزد حضرت ابوالحسن (ع) آورد و از وی شکایت کرد. حضرت نگاهی به آن مرد کرد و خواست راه و روش تربیت کردن را به او بیاموزد. فرمود: « فرزند را نزن» مرد از خودش پرسید: پس چگونه فرزندم را تربیت کنم منتظر بود تا ادامه کلام امام را بشنود. امام ادامه داد: « برای ادب کردنش از او دوری و قهر کن.»
مرد گویا دنیای جدیدی در تربیت فرزند به رویش گشوده شد در همان لحظه تصمیم گرفت شیوه قهر و دوری را پیشه خود سازد و با فرزندش سخنی نگوید در همین فکر بود که ادامه کلام امام، او را آگاهتر کرد. امام فرمود: « ولی مواظب باش قهرت زیاد طول نکشد و هر چه زودتر با فرزندت آشتی کن.»(40)
حضرت امام حسن مجتبی (ع) هر از گاهی فرزندان را دور خود جمع میکرد و آنان را نصیحت مینمود. روزی فرزندان خود و فرزندان برادرش را فرا خواند. کودکان قبل از شرفیاب شدن به حضور امام، نمیدانستند ایشان به چه قصدی آنها را دعوت کرده است، ولی خوشحال بودند که هر وقت نزد امام میروند، با دست پر باز میکردند.
همه کودکان که دور امام (ع) گرد آمدند امام (ع) فرمود: « همه شما، کودکان امروز هستید و امید میرود که بزرگان اجتماع فردا نیز باشید ؛ پس دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید.»(41)
آن روز پس از تعمیر رادیو، صدای امام توجه مرا به خود جلب کرد: رادیو را کجا میگذارید؟
عرض کردم: روی میز، کنار دستتان.
نه، جایی گذارید که دست بچه به آن نرسد و بهتر است روی تاقچه بگذارید.
با کمی تأمل مقصود امام را د یافتم. حضرت امام برای آن که هم رادیو محفوظ باشد و هم مجبور نباشد مجال تحریک کودک را محدود و سلب نماید و او را با امر و نهی آزرده خاطر سازد، این دستور را فرمود.(42)
زمانی که «فرزدق» در دوران کودکی، همراه پدرش به حضور امام علی (ع) رسید، امام از پدرش سؤال کرد: «این پسر کیست؟»
حواب داد: «او فرزند من است و همام نام دارد.»
پدر فرزدق در ادامه سخنش گفت: «شعر و کلام عرب را آن چنان به او آموختم که مهارت کامل در این فن دارد.»
آن مرد انتظار داشت که فرزندش مورد تشویق امام (ع) قرار بگیرد، ولی امام (ع) که افتخار کودک مسلمان را در فراگیری قرآن میدانست فرمود: « اگر قرآن را به او یاد میدادی برایش بهتر بود.» فرزدق وقتی این سخن امام را شنید به فکر فرو رفت. کلام امام (ع) در قلبش نشست و این سخن همیشه در خاطرش ماند از آن لحظه خودش را مقّید کرد تا وقتی قرآن را حفظ نکند آرام ننشیند. چنین نیز کرد و قرآن را کاملاً حفظ نمود.(43)
مردی به هنگاخ تبریک تولد فرزند یکی از دوستانش، به او گفت: «تولد این نوازد که سوار بر مرکب مراد خواهد بود، بر تو مبارک باد.» ضرامیر (ع) که حضور داشت به او فرمود: «هنگام تبریک و شادباش نوزاد چنین بگو: خدای بخشنده را شکر گذار باش و این بخشش او، بر تو مبارک باد. امید که فرزندت به کمال توانایی برسد و از نیکو کاریاش بهرهمند شوی.»(44)
حجةالاسلام رحیمیان نقل میکند: «یکی از دوستان، همراه با خانوادهاش به دستبوسی حضرت امام نائل شدند او پس از آن به من مراجعه کرد و گفت: این پسرم که کلاس پنجم دبستان است، دفتر نقاشیاش را برای تقدیم به امام آورده بود که محافظان مانع آوردن آن به خدمت امام شدند، برای همین خیلی ناراحت شده است.
من دفتر نقاشی را گرفتم و در روز بعد خدمت امام تقدیم کردم. حضرت امام با دقت تمام اوراق آن را ملاحظه فرمود و با دیدن تصویری از یک تانک که چرخهای آن را مدادتراش، تنه آن را کتاب، لوله آن را یک مداد و سرنشین آن را یک طفل دانشآموز تشکیل داده بود، فرمود که به آن دانشآموز خردسال جایزهای مناسب پرداخت شود، که جایزه همراه با نامهای از سوی دفتر امام به او تقدیم شد.(45)
شخصی از جایی عبور میکرد پسری را دید که پدر خود را کتک میزند به او اعتراض کرد پسر در پاسخ گفت: « مگر نه این است که فرزند برگردن پدر حقوقی دارد، از جلمه این که نام نیک برایش انتخاب کند و او را تربیت نماید و به او قرآن بیاموزد؟»
آن شخص در پاسخ گفت: آری. پسر گفت: پدرم نام مرا برغوث (کک) گذاشته و در تربینم کوچکترین کوششی نکرده است، به گونهای که با وجود رسیدن به سن بلوغ یک کلمه از قرآن را نمیدانم.(46)
شبی مرحوم آیةالله «محمد تقی خوانساری» در حال باز گشت از نماز جماعت، در خیابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (ع) کودکی را در حال گریه کردن میبیند وقتی علّت گریهاش را میپرسد، کودک جواب میدهد: «پولی را که برای گرفتن نان به همراه داشتم گم کردهام».
بی درنگ آن مرجع بزرگ به حالت نیمه یشسته، مشغول جستجو میشود تا این که آن دو ریال گمشده را پیدا میکند و به کودک میدهد.
ایشان به راحتب میتوانستند چند برابر آن پول را به کودک بدهند، امّا برای این که او احساس شرمندگی نکند، به این شکل به او کمک کردند.(47)
مردی با آن که پدرش از مؤمنان بود، خدا و معاد را انکار میکرد و به هیچ یک از اصول و فروغ مذهبی پای بند نبود، شخصی از او پرسید: چه شده است که با داشتن چنین پدر مؤمن و با تقوابی، تو چنین از آب در آمدی؟»
مردی جواب داد: « اتفاقاً پدرم باعث شده است که چنین باشم. یادم میآید زمانی که هنوز کودک نو پایی بودم، هر سحر، پدرم با زور مرا از خواب بیدار میکرد تا وضو بگیرم و مشغول نماز و دعا شوم. این کار او آن قدر بر من سنگین و طافت فرسا میآمد که کمکم از عبادت و نماز متنفّر گردیدم و با آن که سالها از آن ماجرا میگذرد، هنوز به هیچ یک از مقدسات و معتقدات مذهبی، علاقهای ندارم.»(48)
علی (ع) در رهگذر، زنی را دید که مشک آبی بر دوش گرفته بود و به خانه میبرد. برای کمک پیش رفت و مشک آب را از او گرفت و به خانهاش رساند. در ضمن از وضع او سؤال کرد. زن گفت «علی به ابی طالب، شوهرم را به مأموریتی فرستاد که در طی آن او کشته شد. اینک چند کودک یتیم برای من مانده است و قدرت اداره زندگی آنها را ندارم. فقر باعث شده است که خدمتکاری کنم...» علی (ع) باز گشت و آن شب را با ناراحتی گذراند. صبح روز بعد، ظرف غذایی را برداشت و به سوی خانه آن زن رفت. در بین راه عدهای خواستند که ظرف غذا را حمل کنند، امّا هر بار حضرت میفرمود: «روز قیامت چه کسی اعمال مرا به دوش میکشد؟»
به خانه آن زن که رسید، در زد. زن پشت در آمد و پرسید: « چه کسی هستید؟»
حضرت جواب داد: «کسی که تو را کمک کرد و مشک آب را برایت آورد. اینک برای کودکانت خوراکی آوردهام.»
زن در گشود و گفت: «خداوند از تو راضی باشد و روز قیامت بین من و علی بن ابی طالب حکم کند.»
حضرت وارد شد و به زن فرمود: «نان میپزی یا کودکانت را نگاه میداری؟»
زن گفت: «من در پختن نان تواناترم. شما کودکان مرا نگاه دارید.»
زن آرد را خمیر کرد و علی (علی) گوشتی را که همراه آورده بود کباب کرد و با خرما به اطفال خوراند. به هر کودکی در کمال مهربانی و با عطوفت پدری لقمهای میداد و میفرمود: «فرزندم، علی را حلال کن.»
خمیر حاضر شد. علی (ع) تنور را روشن کرد. اتفاقاً زنی که علی (ع) را میشناخت به آن منزل وارد شد. به محض آن که حضرت را دید با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت: «وای بر تو این پیشوای مسلمانان علی بن ابی طالب است.»
زن که از کلمات گلهآمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود، با شرمندگی به آن حضرت گفت: « یا امیرالمؤمنین، از شما خجالت میکشم، مرا عفو کنید.»
حضرت فرمود: «از این که در کار تو و کودکانت کوتاهی شده است، من خجالت میکشم.» (49)
مادر استاد شهید «مطهری» که از زنان فهمیده و با سواد و سخنور روزگار ماست، در مورد شهید مطهری که فرزند چهارم ایشان بود، فرمود: در زمانی که استاد مطهری را هفت ماهه حامله بودم، در خواب دیدم که در مسجد «فریمان» تمام زنان روستا نشستهاند و من نیز آن جا هستم. یک دفعه دیدم که خانمی محترم و بزرگوار که مقنعه داشت وارد شد، در حالی که دو خانم دیگر همراه ایشان بودند. هر یک گلاب پاشی را در دست داشتند. آن خانم به دو زن همراه خود گفت: «گلاب بریزید» و آنها روی سر تمام خانمها گلاب پاشیدند. وقتی به من رسیدند، سه دفعه روی سرم گلاب ریختند. ترس مرا گرفت که نکند در امور دینی و مذهبی ام کوتاهی کرده باشم. ناگزیر از آن خانم پرسیدم: «چرا روی من سه دفعه گلاب پاشیدند؟»
ایشان در جواب گفت: « برای آن جنینی که در رحم شماست این بچه به اسلام خدمتهای بزرگی خواهد کرد.»
لذا وقتی مرتضی به دنیا آمد، با بچههای دیگر فرق داشت ؛ به طوری که در سه سالگی، کت مرا بر دوش میانداخت و به اتاقی در بسته میرفت و در حالی که آستینهای کت به زمین میرسید، به نماز خواندن میپرداخت.
رسول اکرم (ع) میفرماید: «خوش بخت کسی است که در شکم مادر سعادتمند باشد.» (50)
علی (ع) مکرر در حضور مردم از فرزندان خود پرسشهای علمی میکرد و گاهی جواب سؤالهای مردم را به آنها محّول میفرمود.
یکی از نتایج درخشان این عمل، احترام به کودکان و بزرگداشت شخصیت آنان بود.
روزی علی (ع) از فرزندان خود حسن و حسین (ع) در چند موضوع سؤالهای کرد و هر یک با عباراتی کوتاه، جوابهای حکیمانه دادند. آن گاه حضرت متوجه «حارس اعور» که در مجلس حاضر بود گردید و فرمود: «این سخنان حکیمانه را به فرزندان خودتان بیاموزید، زیرا موجب تقویت عقل و مال اندیشی و صاحب نظری آنان میگردد.»
(51)
مردی به نام «یعلی عامری» از محضر رسول اکرم (ع) خارج شد تا در مجلسی که دعوت داشت شرکت کند. کنار منزل پیامبر، حسین (ع) را دید که با کودکان مشغول بازی است. طولی نکشید رسول اکرم (ع) با اصحاب خود از منزل خارج شد. وقتی حسین (ع) را دید دستهای خود را باز کرد و از اصحاب فاصله گرفت.
به طرف فرزندش رفت تا او را بگیرد کود خنده کنان این طرف و آن طرف میگریخت و رسول اکرم (ع) نیز خندان از پی او حرکت میکرد.
وقتی او را گرفت. دستهای پر محبت خود را زیر چانه و پشت گردن او نهاد و لبانش را بوسید.
پیامبر اکرم (ع) میفرماید:
«کسی که دختر بچه خود را شادمان کند، مانند کسی است که بندهای از فرزندان اسماعیل ذبیج اللّه (ع) را آزاد کرده باشد و آن کس که پسر بچه خود را مسرور کند و دیده او را روشن سازد، مانند کسی است که دیدهاش از خوف خداوند گریسته باشد.» (52)
آن مرد بزرگ چندین بار به محضر امام زمان (ع) شرفیاب شده بود. آن گاه که کودکی بیش نبود، در مجلسی نشسته بود از هر موضوعی سخنی به میان آمد تا این که به غیبت از بعضی افراد کشیده شد.
آن کودک خداترس نتوانست طاقت بیاورد و در آن جا گوش به غیبت بسپارد. نمیدانست اگر او آنها را از غیبت باز دارد، به جهت کمی سن، از او نخواهند پذیرفت. گریه کنان از مجلس گناه بیرون آمد. گریه او همه را به تعجب وا داشت. کسانی که او را نمیشناخنتد، فکر کردند گریه را پرسیدند، کودک نگاه معناداری به آنها کرد و گفت: «چگونه در مجلسی بنشینم که در آن آشکارا گناه و نافرمانی خدا میشود.» (53)
در دوران کوتاه حکومت سراسر عدل حضرت علی (علی) مقداری عسل به بیت المال مسلمین آوردند. پدر یتیمان دستور داد کوتان بی سر پرست را از گوشه و کنار حاضر کنند. این خبر به گوش اطفال بی کسی رسید. آنها از خوشحالی گویی بال در آوردند و به سوی پدر مهربان خود شتافتند.
حضرت موقعی که عسل را بین کودکان تقسیم میفرمود، با دست خود آن را به دهان یتیمان میگذاشت. اطرافیان وقتی این عمل حضرت را مشاهده کردند، از این که امام و خلیفه مسلمین چنین با کودکان برخورد میکرد تجّعب نمودند. یکی گفت: «این عمل درشأن شما نیست» حضرت فرمود: «امام پدر یتیمان است. عسل به دهان یتیمان میگذارم و به جای پدران از دست رفتهشان، به آنها مهربانی میکنم...» آن روز، مردم از این برخورد ملایم و پدرانه امام درس بزرگی گرفتند. (54)
هنگامی که خبر شهادت «مسلم بن عقیل» به سید الشهدإ (ع) رسید، به خیمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پیش خود خواند او دختری سیزده ساله بود که با دختران آن حضرت مصاحبت میکرد و با آنها انس و الفت داشت. وقتی به خدمت حضرت رسید، ایشان او را دلداری فراوان فرمود و بیش از همیشه با او به مهربانی رفتار کرد دختر مسلم دریافت که ممکن است پیش آمدی شده باشد، پس پرسید: «یابن رسول اللّه، با من چنان ملاطفت میکنی که با یتیمان میکنی!
مگر پدرم را شهید کردهاند؟»
ابا عبداللّة (ع) نتوانست طاقت بیاورد و به سختی گریست. آن گاه فرمود: «ای دخترک من، اندوهگین مباش! اگر مسلم نباشد، من پدروار از تو پذیرایی میکنم. خواهرم، مادر تو است و دختران و پسرانم، برادران و خواهران تو.» (55)
گفتهاند: «فقر در شرایط خاص، گهواره نبوغ است.»
«ابومقام» خاتم الشعرإ مؤلف کتاب «حماسه» و کتابهای نغز دیگر که در خانوادهای فقیر چشم به دنیا گشوده بود، مدتها برای گذران زندگی، سقایی میکرد.
«یاقوت حموی» نویسنده کتاب «معجم البلدان»، بزرگترین کتاب جغرافیایی اسلام که در قرن ششم هجری نگاشته شده و در ده جلد بزرگ به چاپ رسیده است و هم اکنون بزرگترین منبع برای شناختن اوضاع شهرها در ادوار گذشته میباشد، بردهای بیش نبود که «ابراهیم حمودی» وی را برای کسب و تجارت به شهرها میفرستاد او که در مسافرتهای خود یاد داشتهای از اوضاع جغرافیایی و طبیعی شهرها بر میداشت، سرانجام همه آنها را تدوین نمود و به صورت کتابی در آورد.
نابغه زمان «امیر کبیر»، آشپززاده بود.او از میان تودههایی برخاسته بود که رنج و محنت و فشار استبداد حکّام زمان خود را به خوبی چشیده بودند.
این تجارب و مشاهدات تلخ بود که او را مردی نیرومند و مشکی به نفس بار آورد. (56)
موقعی که خلافت به «عمر بن عبدالعزیز» منتقل شد، هیأتهایی از اطراف کشور، برای عرض تبریک و تهنیت به دربار وی آمدند که از آن جمله، هیأتی بود از حجاز، کودک خردسالی در آن هیأت بود که در مجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید. خلیفه گفت: «آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند.»
کودک گفت: ای خلیفه مسلمین، اگر میزان شایستگی به سن باشد، در مجلس شما کسانی هستند که برای خلافت شایسته ترند.
عمربن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد، حرف او را تأیید کرد و اجازه داد حرف بزند. کودک گفت: «از مکان دوری به این جا آمدهایم. آمدن ما نه برای طمع است و نه به علت ترس. طمع نداریم برای آن که از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان و امنیت زندگی میکنیم. ترس نداریم، زیرا خویشتن را از ستم تو در امان میدانیم. آمدن ما به این جا، فقط به منظور شکر گزاری و قدر دانی است.»
عمربن عبدالعزیز گفت: مرا موعظه کن.
کودک گفت: «ای خلیفه، بعضی از مردم از حلم خداوند و از تمجید مردم، دچار غرور شدند. مواظب باش این دو عامل در تو ایجاد غرور نکند و در زمامداری، گرفتار لغزش نشوی.»
عمربن عبدالعزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون از سن وی سؤال کرد، گفتند: «دوازده سال است.».(57)
در یکی از خانوادههای بزرگ اروپایی که به نحوست عدد سیزده عقیده ثابتی داشتند،دختری در روز سیزدهم ماه متولد شد. زمانی که دختر بزرگ شد و به این مطلب پی برد ناراحت و آزرده خاطر گشت.
او هر قدر بزرگتر میشد نگرانی اش افزده میگشت و همیشه متأثر و افسرده به نظر میرسید او عقیده داشت که نحوست روز و لادتش، باعث بدبختی وی خواهد شد. پدر و مادر برای درمان دختر به دکتری روان شناس متوسل شدند تا نگرانی و افسردگی وی را علاج کند. تلاشهای بی وقفه روان شناس، بی نتیجه ماند و او خود را همچناه بدبخت و تیره روز میدانست و از بدبختی خود با دیگران سخن میگفت.
دختر پس از فراغت از تحصیل، شوهر کرد و فرزند آورد، ولی همیشه در آتش نگرانی میسوخت. روزی با همسر و کودک خود در ماشین شخصی نشسته بود و از خیابان عبور میکرد. دکتر روان شناس آنها را دید، پس از توقف ماشین، به آنهانزدیک شد و به زن جوان گفت: حالا متوجه گفتههای من شدی؟ تو بی جهت زندگی را بر خود تلخ کردی، میبینی که اکنون در کمال سلامت با همسر مهربان و کودکان عزیزت زندگی میکنی و خانم خوشبختی هستی.
زن جوان که هنوز اثر تلقینات از وجودش محو نشده بود با گریه و ناراحتی گفت: آقای دکتر من یقین دارم که عاقبت، نحوست عدد سیزده دامنگیر من خواهد شد و مرا بدبخت خواهد کرد. (58)
آیةاللّه العظمی سید محمد کاظم یزدی مرجع بزرگ عالم تشیع، در اواخر عمر با برکت خویش روزی عدهای از بزرگان نجف را در جلسهای گرد هم آورد و چها نفر را به عنوان وصی برای خود معین نمود تا پس از مرگش مقداری از وجوهات شرعیه را که نزد ایشان بود به مجتهد بعد از وی تحویل دهند.
در همین حال یکی از نوادگان ایشان به نام حاج آقا رضا صاحب کتاب «بزم ایران» به سید عرض کرد:
بعضی از نوادگان شما یتیم هستند و تا به حال تحت سرپرستی شما بودهاند، خوب است چیزی از این اموال را هم برای آنها تعیین کنید.
سید با آن حال کسالتی که داشت فرمود: «نوادگان من اگر متدین هستند خدا روزی آنها را میرساند و اگر نه چگونه از مالی که از آن نیست به آنها کمک کنم.»
بدین ترتیب حاضر نشد از اموال بیت المال استفاده شخصی نماید و به فرزندانش بخوراند و همین باعث شد که در آینده فرزندان و نوادگان ایشان جز و ستارگان علم و اندیشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند. (59)
جفعر بن ابی طالب یکی از بزرگترین یاران رسول اکرم و برادر حضرت علی (ع) است. وی در هجرت مسلمانان به حبشه، سرپرستی آنها را بر عهده داشت و بعد از باز گشت به مدینه یاوری قهرمان و غم خواری نستوه برای رسول خدا بود. وقتی در جنگ با مشرکین دو دستش قطع گردید و به شهادت رسید، رسول اکرم در بارهاش فرمود: «خداوند عوض این دو دست دو با به جعفر عنایت نمود و جعفر در بهشت با آنها پرواز میکند»، لذا به جعفر طّیار معروف گردید. خبر شهادت جعفر مدینه و خصوصاً بنی هاشم را غرق در عزا کرد. رسول اکرم (ع) برای دلجوی از فرزندان جعفر به منزلش آمد و به اسمإبنت عمیس، همسر جعفر، فرمود: فرزندان جعفر را بیاور! کودکان که متوجه شدند رسول خدا به منزلشان آمده شتابان به حضور حضرت شرفیاب شدند.
رسول اکرم (ع) آنها را به آغوش گرفت و آنها را بویید و با آنها بسیار مهربانی کرد، به طوری که عبدالله بن جعفر، پس از سالها، آن خاطره در ذهنش مانده بود و میگفت: خوب به یاد دارم روزی که رسول اکرم (ع) به خانه ما آمد و خبر شهادت پدرم را به مادرم داد و دست بر سر من و برادرم کشید.(60)
نقل شده: در جنگ جهانی دوم که حدود سال 0 4 9 1 میلادی بین متحدین (آلمان وایتالیا و ژاپن) با متفّقین (آمریکاو شوری و انگلیسی و فرانسه) واقع شد، آلمانیها به فرماندهی هیتلر، فرانسه را اشتغال کردند.
سالهااز این حادثه بزرگ گذشت، زنی فرانسوی به جرّاحی مغز، احتیاج پیدا کرد، هنگام عمل جرّاحی وقتی چاقوی جرّاح به رگی از مغز آن زن اصابت کرد، زن در حال بیهوشی شروع کرد به خواندن سرودک آلمانی، با اینکه اهل فرانسه بود و زبان آلمانی نمیدانست. وتتی چاقو را از ازرگ مغز برداشتند، سرود خواندن زن هم قطع شد، برای بار دوّم چاقو را به آن رگ زدند، سرود خواندن زن آغاز شد.
این امر موجب تعجب پزشکان شد، هر کس اظهار نظری میکرد، سرانجام پس از تحقیقات دامنهدار، چنین نییجه گرفتند که هنگام یورش سربازان آلمانی به فرانسه و منزل او، این زن، در آن هنگام کودک خردسالی بوده است، و سرودهای آلمانیها که در آن هنگام میخواندند در مغز او اثر گذاشته و در ذهن او به یادگار مانده بود.
این واقعه با روایات اسلامی نیز قابل تطبیق است، چرا در اخبار آمده وقتی که طفل متولد شد در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بخوانند و نیز زن و شوهر در معرض دید کودک خردسال حق همخوابی و ملاعیه ندارند که اگر چنین کنند و بعداً فرزند زناکار گردد باید خود را سرزنش نمایند این دستورها حکایت از نفس بسزای تلقین و تأثیرپذی حسّاس ذهن کودک دارد.(61)
شیخ مرتضی انصاری (متوفی 1 8 2 1 ه . ق که در نجف اشرف مدفون است) از علما و مراجع بر جسته قرن سیزدهم بود، و کتابهای درسی مکاسب و رسائل که در حوزه علمیه از زمان او تا کنون جزکتابهای درسی است، از تألیفات او است.
وی بسیار زاهد بود و به عبادت اهمیت میداد و در جهات علمی و معنوی یگانه عصر بود، به مادرش گفتند: فرزندت به درجات عالی از علم و تقوی رسیده است، مادرش در پاسخ گفت:
«من در انتظار آن بودم که فرزندم، ترقّی بیشتری داشته باشد، زیرا من به او شیر ندادم مگر اینکه با وضو بودم و حتی در شبهای سرد زمستان هم بدون وضو او را شیر ندادم».(62)
( کلید خوشبختی (احترام به فرزند هشت ساله) )
در شرح حال آیتاللّه العظمی میزای شیرازی بزرگ آمده است:
«چون اذن دخول داده میشد و فردی از خانوادهاش داخل اطاق (میرزای شیرازی) میشد، میرزا در مقابلش بر میخاست و او را با کمال ادب احترام مینمود. حتی من دیدم که این رفتار را با فرزند هشت یا نه سالهاش انجام میداد. من (آقا برزگ طهرانی) نزد ایشان بودم که خادم وارد شد و اجازه دخول برای وی (فرزند میرزا) خواست. میرزا اجازه فرمود و فرزندشان وارد شد و سلام کرد و ایستاد. میرزا اجازه نشستن داد وی دو زانو بر زمین نشست و چشم به زمین انداخت. پدرش از احوال و درس او جویا شد و در هر مرتبه او را جز با « آقا» خطاب نمیکرد. پس از مدتی فرزندشان اجازه خروج خواست. میرزا به وی اجازه فرمود و به احترام او برخاست.»(63)
به وبلاگ اینجانب خوش آمدید مطالب آن در خصوص به کار گرفتن در امر تبلیغ ومنبر و افزایش اطلاعات عمومی کاربران می باشد عزیزان می توانند با ذکر منبع از آن استفاده کنند التماس دعا دارم تقاضا دارم نظرات خودرا برای بهتر شدن ورفع نواقصی وبلاگ اطلاع دهند